صداي زنگ ساعت كه 8 صبح را با آن فونت
بزرگش نشان ميدهد بلند ميشود. ديگر عادت كرده ام هم به صداي زنگ كه قطعه
بيكلام گيتاري از يك نوازنده ناشناس است و هم به اينكه بگذارمش روي Snooz تا 5 دقيقه بعد دوباره زنگ بزند. پنج دقيقه هايي كه گاهي
چندين بار تكرار ميشوند. راستش را بخواهيد بهترين لحظات خوابم هم همين پنج
دقيقه هاي آخري هستند. بقيه كارها هم روتين هستند. كمي كش و قوس مسواك ،
دوش، لباس پوشيدن و پيدا كردن جورابها و در آخر هم برداشتن كيف و سوار
ماشين شدن. همه چيز تعريف شده است و مثل روز قبل.گاهي دلم ميخواهد اتفاق
غير منتظره اي رخ دهد مثلا برق برود و توي آسانسور گير كنم يا وقتي سوار
ميشوم زير برف كن يادداشتي ببينم با اين مضمون كه" امشب ساعت 8 بيا كافه
اليزه .امضا: وقتي بياي خودت ميفهمي". اما چيزي كه در عمل اتفاق ميافتد همان سلام سرد
و بيروح فيروز سرايدار است كه دارد راهرو را تي ميكشد و پاركينگ خالي با
سنگهاي سفيد و خيس.
چمران را كه دور ميزنم چشمم ميافتد به
كوههاي توچال .نوكشان برف دارد و پايينشان سبز سبز است از آن سبزها كه آدم
دوست دارد وسطشان غلت بزند و سرش را بكند بين علفها و بعد بخوابد . احساس ميكنم حوصله
شركت و كار را ندارم يعني خيلي وقت است كه اين حس را دارم.حالم از آقاي الف
به هم ميخورد. پاچه خواريهاي آقاي شين و قيافه بزك كرده خانم ف كه هميشه
خدا چيزي از ادم طلبكار است طاقتم را طاق كرده است.حوصله اين آدمها را
ندارم. دلم ميخواهد غلط بزنم نفس بكشم .سالهاست كه نفس نكشيده ام. دور
برگردان زير پارك وي را دور ميزنم و بر ميگردم .يكراست ميروم به سمت كوهها.
قلبم تند تند ميزند . حتي درست نميدانم كجا دارم ميروم. در راه چند باري
تصميمم عوض ميشود و ميخواهم برگردم اما ديگر مهم نيست. آخرش يكي از اين
صبحهاي عادي بايد غير عادي ميشد. ماشين را پارك ميكنم و با همان لباسها
ميزنم به كوه دوست دارم از مسيرهايي بروم كه تا حالا كسي نرفته است چند
باري زمين ميخورم و شلوارم پاره ميشود اما اهميتي ندارد فقط ميخواهم بالا
بروم. آن پايين هيچ خبري نيست جز عده اي آدم رياكار و بد اخلاق كه تحمل
يكديگر را ندارند و صبح تا شب از سر و كول هم بالا ميروند تا به هر قيمتي
كه شده موقعيت بهتري بيابند. هر چه كه هست اينجاست اين بالا زير اين آسمان
براق آبي با آن ابرهاي سفيد چاق و تنبل كه گوشه كنارش خرامان راه ميروند.
لاي اين علفهاي خيس و باران خورده . آن بالا كه ميرسم درست نوك بلندترين
قله اي كه آن پايين ديدم توي برفها غلت ميزنم لاي علفها دراز ميكشم و خاك را بو ميكنم .
روي تكه سنگ سياهي كه تنها به اندازه من جا دارد مينشينم رو به شهر تا
غروب شود و آدمهاي خسته از سر كار بروند خانه هايشان اول توي ترافيك به هم فحش
بدهند و ماشينهايشان را به رخ همديگر بكشند و بعد خودشان را آماده كنند كه
چجور دروغي به زنهايشان بگويند. آقاي شين ، الف را برساند و خانم ف اين پا و
آن پا كند تا همه بروند و كسي نفهمد امروز چه ماشيني دنبالش ميايد.
در اطاق كه باز ميشود به خودم ميايم اسماعيلي با سيني چاي ميايد تو و ميگويد سلام آقا صبح به خير امروز انگار قبل از همه اومدين . نگاهش ميكنم .حيف كه نميداند من هنوز آن بالا نشسته ام...
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 7:32 بعد از ظهر  توسط کیان
|
فكر كنم با شناختي كه از من داريد فهميده باشين كه زياد آدم سياسيي نيستم و علاقه چنداني به اينجور مسايل ندارم.هممون راجع به خليج فارس و عوض كردن اسمش توسط اعراب تا به حال زياد اعتراض كرديم و طومار هم زياد امضا كرديم اما اخيرا در خبرها خوندم كه اماراتيها نسبت به سفر احمدي نژاد به جزيره ابوموسي اعتراض كردند و حتي به سازمان ملل نامه نوشته اند كه اين سفر تعرض به تماميت ارضي اونهاست و غيره وبقيه كشورهاي عربي هم حمايتشون كردن.اينكار ديگه از عوض كردن اسم گذشته و با كمال وقاحت ميخوان جزاير سه گانه رو از ايران جدا كنن.
ما ايرانيها شايد مردماني باشيم كه نسبت به خيلي چيزها بي تفاوت باشيم به آثار باستانيمون زياد اهميتي نديم و رو در و ديوارشون يادگاري بنويسيم،شايد زياد اهل مطالعه و كار مفيد نباشيم شايد درست رانندگي نكنيم و بعضي وقتها اعصابمون خرد باشه و به همديگه ناسزا بگيم ، گاهي وقتها منفعت طلب باشيم و به ديگران توجه نكنيم و خيلي چيزهاي ديگه اما اينو ميدونم هيچكدوممون حاضر نيستيم از يك وجب خاك ايران بگذريم و بگذاريم كشوري كه 40 سال بيشتر قدمت نداره بياد و اينطوري برامون زبان درازي كنه. باور كنيد وقتي اون مطالب رو خوندم و حتي همين الان كه دارم مينويسم بغض كردم. تنها چيزي كه اين روزها كمي تسكينم ميده گوش دادن به آهنگ "خليج هميشگي فارس" (يا همون خليج) ا.بي هستش .جالب و عجيبه كه اگه تا حالا اين ترانه رو گوش داده باشين ميفهمين كه در دقيقه 1:34 جايي كه اسم جزاير سه گانه آورده ميشه به عمد و توسط منتشر كننده اهنگ نويز انداخته شده (اينكه طرف اماراتي بوده يا نه رو نميدونم). به دلايلي كه خودتون ميدونين نميتونم لينك رو براتون بذارم. ميتونين با گشتن تو گوگل و زدن جمله "ا.بي و خرابكاري در آهنگ خليج فارس" نسخه اصلي و بدون نويز رو دانلود كنين و لذت ببرين.اگر هم قطره اشكي گوشه چشمتون جمع شد كه چه بهتر..
با هر نگاه
بر آسمان اين خاک هزار بوسه ميزنم
نفسم را از رود سپيد و آسمان خزر و خليج هميشگي فارس ميگيرم
من نگاهم از تنب کوچک و بزرگ و ابوموسي نور ميگيرد
من عشقم را در کوه گواتر در سرخس و خرمشهر به زبان مادري فرياد خواهم زد
تفنگم در دست و سرودم بر لب
همه ي ايران را ميبوسم
من خورشيد هزار پاره ي عشق را بر خاک وطن مي آويزم
اي وارثان پاکي من آخرين نگاهم
بر آسمان آبي اين خاک و خلـــــــــيج هميشـــــــــگي فـــــــــــــــارس
فارس فارس خواهد بود..
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 2:29 بعد از ظهر  توسط کیان
|
پنجره را باز کن
و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر
خوشبختانه
باران ؛
ارث پدري هیچکس نیست...
-حسین پناهی
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:12 قبل از ظهر  توسط کیان
خوبي اينكه تولد آدم بعد از عيد باشد اين است كه وقتي يك سال ميگذرد يك سال هم به عمرت اضافه ميشود آنوقت ميتواني راجع به سالي كه گذشت فكر كني كه چه كارهايي كرده اي و چه آرزوهايي داشته اي كه به آنها نرسيده اي و اينكه در سال تازه (به صورت كوتاه مدت) و دهه سوم عمرت (به صورت بلند مدت!) چه برنامه هايي بريزي.
حقيقتش را بخواهيد و اگر ناشكري نكرده باشم سال 90 يا همان 29 سالگي براي من زياد سال جالبي نبود.يعني معمولي بود. برنامه هاي زيادي داشتم كه به هيچكدامشان نرسيدم كه تصميم دارم در سال جديد عمليشان كنم. هرچند خودمان هم ميدانيم كه سال جديد و اينها همه بهانه است و اگر اراده كنيم هرروز كه شروع ميشود ميتواند برايمان سالي جديد باشد.
يكي ديگر از خوبيهاي تولد اين موقعي اين است كه اگر براي سال نو به كسي تبريك نگفته باشي ميتواني با تولدت يكي اش كني. پس سال نو و تولد من هم مبارك شما باشد!
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 9:56 قبل از ظهر  توسط کیان
|
زیاد فکر کردم که امروز چه بنویسم آخر امروز هم پنجشنبه است هم اسفند است هم هجدهم است که این اخری اینجا را یکساله میکند باورم نمیشود یکسال از ان روزی که روی مبل لم داده بودم و به سرم زد که وبلاگ بنویسم میگذرد یادم هست چقدر درگیر انتخاب اسمش بودم دهها اسم را نوشتم و خط زدم تا به اینی که هست رسیدم. راستش فکر نمیکردم نوشتنم اینقدرها طول بکشد گفتم فوقش سه چهار ماهی بعد هم مثل همه عذری میاورم و درش را میبندم. اما حالا که اینجا یکساله شده دلم نمیاید ولش کنم شاید کم بنویسم اما حتما مینویسم اگر شده مثل الان ای پلکهایم چوب کبریت هم بگذارم مینویسم .
قول داده بودم برای امروز چیزی بنویسم اما حالا دوست دارم شما بنویسید انصاف هم باشد نوبت شماست .شما هایی که این یکسال را با 60 درجه به راست بوده اید یا همین امروز اینجا پیدا کرده اید و میخوانید.آخرحالا شما ها محرمتر از خیلیها شده اید چیزهایی بهتان گفته ام که کس دیگری خبر ندارد .دوست دارم بدانم نظرتان چیست راجع به نوع نوشته ها ، سبکش . کجاهایش را دوست دارید کجاها را نه دلیلش را هم بگویید .نظرتان راجع به نویسنده چیست (البته از پست قبلی تقلب نکنید!) اگر هیچکدام این موضوعات را هم دوست نداشتید هر چه دل تنگتان خواست بنویسید.
بابت تبریکات پیشاپیش ممنون.
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط کیان
|
شما را نميدانم اما اعتراف كردن براي من
كار سختيست .منظورم از آن اعترافها نيست كه آدم برود توي كليسا زانو بزند و از يك
دريچه چوبي براي پدر مثلا مقدس اش حرف بزند كه مثلا امروز چه غلطي كرده ام. منظورم
اعتراف به شكست است.اعتراف به اشتباه است. هيچوقت نتوانسته ام پيش يكي بنشينم و
بگويم فلاني من يك كاري كرده ام كه اشتباه بوده
حالا هم مثل سگ پشيمان و نادمم.تا ميايم به كسي حرفي بزنم زبانم ميگيرد عرق
ميكنم و دست پايم را گم ميكنم حس ميكنم الان است كه سقف بريزد روي سرم و آخرش هم
ميبينم اين منم كه نشسته ام و به حرفهاي طرف گوش ميكنم. هميشه سعي كرده ام اشتباهاتم را مثل پلي به
پيروزي نگاه كنم و كم آوردنهايم را حتي به روي خودم هم نياورم.امروز اما نميدانم
چطور شد كه به سرم زد اينجا اعتراف كنم
شايد دليلش اين باشد كه نه شما من را ميبينيد و ميشناسيد و نه من شما را پس
كار راحتتر ميشود (حالا حكمت آن دريچه
كوچك را ميفهمم!) .
من اشتباه زياد كرده ام. شايد بهتر باشد
بگويم در انتخابهايم اشتباه كرده ام كه البته كل زندگي هم همين انتخابهاست. كساني
را براي دوستي انتخاب كردم كه نارفيقي كرده اند اما باز هم درس نگرفتم و
شكست خوردم. يكي دو باري هم عمدا در حق بقيه بي معرفتي كرده ام يكباراش را داشتم
پارك ميكردم كه خوردم به ماشين عقبي كه پرايد سفيدي بود و سپرش ترك برداشت ولي
من به روي خودم نياوردم و وانمود كردم چيزي نديده ام. آدم مغرور
و كله شقي هستم بعضي وقتها از اين غرورم متنفر ميشوم اما فقط بعضي وقتهاست و
نميدانم چطوري بايد كنارش بگذارم. ايده ال گرا هستم كه از اين يكي هم حالم به هم
ميخورد و گاهي كلافه ام ميكند اما نميدانم چرا براي بقيه قشنگ به نظر ميايد . از اين خرده اعترافها كه بگذريم و ميدانم مشابه اش در زندگي شماها هم هست بايد بگويم
زندگيي كه الان دارم چيزي نيست كه ميخواهم . شغلي دارم كه با وجود درامد خوب دوستش
ندارم اعتراف ميكنم موقع پر كردن آن بيضيهاي كوچك قرمز انتخاب رشته اشتباه كردم.
وقت سر خاراندن هم برايم نگذاشته
است.صبحهايم را با فحش و بد بيراه به هرچه نفت و شركت و مدير عامل است شروع ميكنم
و شبها را پشت رل ماشين و توي ترافيك ميگذرانم. باور نميكنيد بعضي وقتها چقدر دلم ميخواهد بيكار و فارغ البال بنشينم و
بنويسم يا حد اقلش فيلم ببينم يا وبلاگي بخوانم و وسطش پقي بزنم زير خنده .مني كه
آمار باكس افيس فيلمها را با عدد و ارقام هميشه به روز داشتم حالا حتي وقت نكردم
اسكار را كامل ببينم. شايد فكر كنيد از اينها هستم كه الكي دارم نق ميزنم و به قول
معروف گشنگي نكشيده ام تا عاشقي يادم برود اما نه باور كنيد گشنگي هم كشيده ام و
ميدانم كه نميارزد . نميارزد كل زندگيت را بدهي بابتش چيزي بدست بياوري كه وقت
استفاده از آن را نداري. شايد اگر گشنه باشي بشود با نيمرويي شكمت را سير كني ولي
گشنگي روحي چيزي نيست كه من بتوانم تحملش كنم.
خلاصه نميدانم اينهايي كه نوشتم اعتراف
بود يا درد دل بود ولي هرچه بود بعد از مدتها احساس زنده بودن كردم.تجربه خوبي بود.
اين را هم ميدانم كه آدمي نيستم بخواهم زياد شرايط اينطوري را تحمل كنم. شايد دفعه
بعد كه اينجا نوشتم راجع به متن استعفايم ازتان نظر خواهي كردم.
پ.ن: راستي يكي دو روز ديگر اينجا يك
ساله ميشود كه خيلي دلم ميخواهد برايش متني بنويسم اما اگر نشد بگذاريد به حساب
ترافيك سگي تهران.
فعلا.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 4:33 بعد از ظهر  توسط کیان
|
حوصله اینکه ساعت را هم نگاه کنم ندارم .تقریبا از خستگی دارم تلو
تلو میخورم به حرفهاي محمد فكر ميكنم از همان اول معلوم بود سيمين به دردش نميخورد اما خودش خواست . خواست كه حالا به اين روز بيافتند و زندگيش از هم بپاشد. سرمای لعنتي كم كم دارد از كفشهايم نفوذ ميكند و پاهايم
ذق ذق ميكنند. سرمای زمستان سنندج خیلی
سوز دارد اين را يادم رفته بود انگار.کوله لپ تاپ را از این شانه به شانه میاندازم
سنگینیش چند برابر شده توی این اوضاع. نمیدانم چه فکری کرده بودم که هوس كردم
پياده تا خانه بروم. من آدم کاملا ماشینیی هستم نه اینکه رباتی چیزی باشم نه، منظورم اين است كه به ماشين خيلي وابسته ام تا سوپری اکبر آقای سر کوچه هم بخواهم بروم باید ماشین را راه
بیاندازم اما علاوه بر این آدم کله شقی هم هستم که حتی با خودم هم لج میکنم و وقتی
نیت میکنم کاری را انجام بدهم سرم هم برود باید انجامش دهم کمی جلوتر از دم
مسجدی میگذرم .تا حالا ندیده بودمش شايد هم ديده بودم اما نگاهش نكرده بودم قدیمیست،
این را از در چوبی پوسیده و تقريبا بزرگش که
نیمه باز بود میشد فهمید.كاشيهاي سردرش هم كج و معوج شده بودند. نور سبزی از
لای در و از داخل حیاط به بیرون مي تابد
ناخوداگاه چند لحظه ای میایستم محو تماشای ميشوم. تركيب قشنگي دارند .مثل
مسافری که به مقصدی رسیده باشد کوله را روی زمین میگذارم شاید اگر سرد نبود همانجا
وسط پیاده رو مینشستم و نگاه میکردم .منظره خاصی نيست شاید خیلی روزهای دیگر خیلی
جاهای دیگر سر راهم بوده و با بی تفاوتی از کنارش گذشته ام اما اینبار را نميدانم
چه چيزي جذبم ميكند. وسوسه میشوم داخل حیاط را ببینم با اینکه آدم مذهبیی نیستم
میدانم که این وقت شب مسجدها درشان بسته است .جلوتر ميروم و دستی روی در چوبی
میکشم . بو میکشمش . بوی رطوبت خاصی میدهد که آدم را یاد خاطرات خیلی دور
میاندازد. داخل حیاط را دید میزنم حوض مستطيلي نسبتا بزرگی دارد که آبش یخ زده است. نور سبز از پروژکتوری که آنطرف نصب کرده اند تابیده میشود. سرم
را خم میکنم و در نور سبز غرق میشوم.
داخل شبستان یک لامپ کم مصرف آن هم بالای محراب
روشن است چند تخته فرش ماشینی بزرگ که آن جلوها با جانماز پوشانده شده اند کف زمین
را فرش کرده اند . هیچکس نیست . دارم خودم را آماده میکنم که اگر خادم مسجد آمد و
توضیح خواست که چرا اینجا هستم چه بگویم. پای یکی از ستونهای شبستان مینشینم و تکیه
میدهم.بخاری گاز سوزي آنطرف سعی میکند کل شبستان را گرم کند اما انگار بی فایده است. یک
چلچراغ بزرگ درست از وسط شبستان با یک زنجیر طویل و كلفت از سقف آویزان شده است .بچه که بودم هر وقت مسجدی میرفتم که از این چلچراغها داشت فکر میکردم
که آن سر زنجیر را خدا توی اسمان دستش گرفته است و خودش هم هروقت بخواهد
چراغهايش را خاموش و روشن میکند چون لابد اختیار خانه خودش را دارد.انتظارم بی فایده است
کسی نمیاید لابد خادم مسجد هم مثل من امروز خسته بوده و خوابش برده . سرم را تکیه میدهم به ستون سنگی و چشمهایم را
میبندم آرامش عجيبي دارد اینجا. نمیدانم کی خوابم میبرد . در خواب پدر را میبینم آرام
کنار دریاچه ای نشسته است و آن دورها چيزي را توي آسمان نگاه ميكند كه من نميبينم.
از پشت سر هم میتوانم لبخندش را تصور كنم برميگردد و میگوید نگا كن ! اون بالا رو .بغضم گرفته
است میخواهم بپرسم همه این حرفا درسته؟ اون دنیا چه شکلیه؟ نمیشه برگردی؟ خدار رو
دیدی؟ اما نمیتوانم فقط با بغض ميگويم دلم برات تنگ شده کاش بودی..
دم دماي صبح است كه از خواب ميپرم اولين چيزي كه
توجهم را جلب ميكند لحافي ست كه دورم پيچيده شده است بوی گلاب میدهد. دور
برم را ميپايم چيزي تغيیر نكرده است كوله ام هم سر جايش است. لحاف را تا ميكنم و
گوشه اي ميگذارم بيرون توي حياط نور سبز هنوز هم ميتابد دنبال خادم مسجد كمي حياط
را تفحص ميكنم اما كسي نيست . با كمي تعجب دستي روي در چوبي ميكشم و ميزنم بيرون.
ظهر روز بعد كه براي تشكر و ديدن دوباره مسجد ميروم
در بسته است هرچه به در ميكوبم هم فايده اي ندارد. معطل ميمانم كه چه كنم به سرم
ميزند از مغازه آنطرف خيابان پرس و جويي كنم.سمساري درب و داغانيست كه پيرمردي پشت
ميزش نشسته است و با چوب سيگار بلندي سيگار ميكشد. سلامم را جواب ميدهد ميپرسم
"حاجي اين مسجد روبرو چرا بسته اس ؟الان مگه وقت نماز نیس؟" با تعجب نگاهم
ميكند بعد ميگويد دو سالی هست درش را بسته اند و از آن موقع كه داده اند ميراث فرهنگي
تا بازسازيش كند كسي داخلش نرفته.. بقيه كلماتش را نميفهمم و وسط حرفهایش از مغازه بیرون میروم از چند نفر ديگر همان
حوالي پرس و جو ميكنم است همه حرفهاي پيرمرد را ميزنند نميدانم بترسم يا هيجان زده
باشم. پس براي همين بود كسي صبح براي نماز نيامد براي همين بود كه اذاني نميگفتند
براي همين بود كه حوض يخ زده بود اما پتو را چه كسي آورده بود؟ شب كه شد بر ميگردم
همانجا بازهم در بسته است. تصويرهاي ديشب تند تند از ذهنم ميگذرند هر چه سعي
ميكنم ، توجيه منطقیی پيدا نميكنم . فقط این جمله (که آیه ای از قران است) در ذهنم تکرار میشود که چند سال پیش جایی خواندمش" آیا وقت آن نرسیده است که دلهای خفته با یاد خدا بیدار شوند؟"همانجا مينشينم تكيه ميدهم به در چوبي و بغضم
ميتركد...
پ.ن: باور این موضوع هنوز برایم دشوار است و شاید برای شما سختتر باشد. گاهی فکر میکنم خواب بوده است شاید این تنها توجیهیست که قانعم میکند.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 6:41 بعد از ظهر  توسط کیان
|
من شبیه کشتی یونانی/راه برگشتنو گم کردممن مث این کشتی سردرگم/غربتو خونه تجسم کردم..
رفتنم مثل یه اتفاق خوب/رفتنم شبیه یه حادثه بود
اولش طعم رهایی میداد/مث زنگ آخر مدرسه بود..
پ.ن: 27 آذر عجب روزی بود..
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 8:8 بعد از ظهر  توسط کیان
|

خیابان را تا انتها میروم .آرام مثل حال و هوای اینجا.
اینجا که میگویم همان جزیره است .کیش. از وقتی آمده ام به خیلی چیزهاست که هنوز
عادت نکرده ام به اینکه اینجا شبهایش دیرتر شروع میشود و 12 به اصطلاح سر شب
است به اینکه با آب لوله کشی نمیشود چای درست کرد و رانندگی اش که سختتر از همه است .
مدام باید چشمت به سرعت سنج و تابلوهای محدودیت سرعت باشد. حواست باشد بوق نزنی و
راهنما که از نان شب هم واجبتر است. بعضی صحنه ها برایم جالب است و هنوز ذوق زده
ام میکند. مثل اینکه وقتی عابری دارد از از عرض خیابان رد میشود ماشینها به فاصله
چند متریش میاستند و با لبخند بدرقه اش میکنند تا به سلامت برسد آن ور خیابان! راستش گاهی
یادم میرود اینجا هم بخشی از همان ایران است. قبلترها چند باری را مسافرتی آمده
بودم اما وقتی میایی که میخواهی تصمیم بگیری تا بمانی داستان فرق میکند. نمیدانم شاید چون اینجا
جزیره است همه به فکر این هستند که یک روزی بروند کسی فکر همیشه ماندن نیست . کجایش انگار مهم نیست فقط
میخواهند پر بکشند به قول بعضهایشان خسته اند از این یک وجب جا. آدمها نمیخواهند محدود
باشند میخواهند هرکجا دلشان خواست بروند اما من نمیدانم کجا آرامتر و زیباتر از
اینجا میشود بود.
انتهای خیابان میخورد به یک میدان . هنوز آنطور که باید
مسیرها را یاد نگرفته ام با جهت یابی افتضاحی که دارم یحتمل چند ماهی طول میکشد تا
یاد بگیرم. بی هدف ادامه میدهم میدان را دور میزنم و میرسم به یک جاده مستقیم .
همیشه جاده ها را دوست داشته ام وقتی توی یک جاده میرانی هیجان ناب را میتوانی حس
کنی اینکه ممکن است به کجا ببردت اینکه آخرش به کجا میرسد و یا چه آدمهایی با چه خاطراتی زمانی تو همین جاده میرانده اند میشود به همه اینها فکر کرد . همیشه هم جاده هایی را
دوست دارم که تا حالا نرفته ام و نمیدانم آخرشان به کجا میرسد .همانطور ادامه میدهم
. پیچ کوچکی را رد میکنم و بعد ناگهان غافلگیر میشوم. نفسم تقریبا بند میاید.
منظره روبرویم همه آن چیزیست که دوست داشتم ببینم .انگار سالهاست توی رویاهایم
بوده است و حالا جلوی چشمانم پیدا شده است. میپیچم توی شنها و نزدیکترین جای ممکن به دریا نگه میدارم. در را
باز میکنم که پیاده شوم حتی یادم میرود
ترمز دستی را بکشم . مثل قحطی زده ها میدوم به سوی ساحل و با لباسهایم میزنم به آب
. سرد است اما مهم نیست میخندم. قهقهه میزنم . انگار یکی از آرزوهایم دارد براورده
میشود انگار جزیی از یک منظره شده ام..
+ نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 4:8 قبل از ظهر  توسط کیان
|
بازي روزگار را نميفهمم .. من تو را دوست دارم .. تو ديگري را و ديگري مرا..
و همه ما تنهاييم...
-دكتر حسابي
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم آبان 1390ساعت 2:15 بعد از ظهر  توسط کیان
|